اول
وآخرعشقا خودتي واسه من تموم دنيا خودتي برا يوسف جايي پيدا نميشه وقتيكه يوسف زهرا خودتي من ازت يه خواب ببينم بسمه توي خواب تورو ببينم بسمه خواسته ي زياديه پيشت باشم پاتو بگذاري رو سينه ام بسمه
من پيام آن حضرت را به دقّت و با همه وجودم به گوش سپردم و تا آخرين واژه همه را به جان خريدم. آنگاه پس از پايان پيام به خود گفتم كه گويي آن مكان مورد نظر اينجاست و اين مسجد همان مسجد شكوهبار و پر معنويت امام عصر (عج) خواهد شد و در همان حال در دل بدان جوان شكوهمند و گرانقدري كه بر تخت نشسته بود اشارت داشتم كه با شگفتي بسيار گويي راز دل و نيّت قلبي مرا خواند و با نوعي تصديق و تأييد اشاره فرمود كه: « درنگ نكن و براي رساندن پيام حركت كن! ». از تماشاي جمال دل آراي او سير نشده بودم، همچنان بسان تشنه اي در عشقش مي سوختم كه با اشاره او بازگشتم و راه خويش را براي انجام فرمان او در پيش گرفتم. با گامهاي استوار مي آمدم كه دگر باره مرا فراخواند و فرمود: « حسن! در گله گوسفند «جعفر كاشاني شبان » بزي است، ابلق و پر مو. » هفت علامت سياه و سفيد دارد اين نشانه ها همانند سكه در هم هستند كه سه علامت در يك طرف و چهار علامت در طرف ديگر آن حيوان است. شما بايد اين بز را به كمك مردم يا پول شخصي خريداري كنيد و آن شب آينده به اين مكان مقدّس بياوريد و ذبح نمايي و آنگاه گوشت آن را روز چهارشنبه برابر با هجدهم ماه رمضان در ميان بيماران تقسيم كني كه خداوند آنان را به وسيله اين گوشت شفا خواهد بخشيد. »
* من در انتظار شما بودم *
پس از دريافت اين نشانه ها كه هر كدام مي توانست به تنهايي بهترين سند صداقت من در راه پيام رساني مأموريتم باشد براي رساندن پيام و اجراي دستور حركت كردم، كه براي سوّمين بار مرا فرا خواندند و آن خورشيد جهان افروز فرمود : « ما هفت يا هفتاد روز ديگر به اينجا خواهيم آمد. » ( كه اگر هفت روز محاسبه شود، شب بيست و سوم ماه رمضان، شب مبارك قدر خواهد بود و اگر به هفتاد روز محاسبه شود شب بيست و نه ذيقعده خواهد بود كه شب بسيار گرانقدر است. » آري! من به سوي خانه خويش آمدم و شب را همچنان در انديشه آنچه گذشت گذراندم و با دميدن طلوع بامداد نماز خويش را خواندم و مأموريت خود را آغاز كردم. نخست جريان را با يكي از دوستانم به نام « علي بن منذر » در ميان نهادم و با او به مكان مقدّسي كه ديشب بدانجا دعوت شده بودم آمديم و پس از بازديد از آنجا به برخي از نشانه هايي كه امام عصر (ع) شب گذشته فرموده بود برخورديم و آن عبارت بود از زنجير و ميخهايي كه در آنجا نصب شده بود. آنگاه به همراه دوستم به سوي منزل سيد گرانقدري كه امام (ع) ديشب دستور داده بود و من او را نمي شناختم شتافتيم. هنگامي كه به در خانه سيّد ابوالحسن رسيديم، برخي فرزندان و كارگزارانش گويي در انتظار ما هستند و با ديدن ما گفتند : « آيا شما از جمكران هستيد؟ » گفتيم: « آري!» گفتند: « سيد ابوالحسن از طلوع فجر تاكحنون منتظر شماست و براي آمدنتان بي صبرانه لحظه شماري مي كند. » وارد خانه شديم و ضمن تقديم سلام و اظهار تواضع و فروتني با پاسخ گرم و احترام او روبرو شديم. او مرا در جايگاه خويش نشانيد و پيش از اينكه من سخن را شروع كنم گفت: « حسن! من شب گذشته خواب بودم كه در عالم رؤيا بزرگ مرد شكوهباري را ديدم كه به من مي فرمايد: بامداد فردي به نام «حسن» از جمكران به خانه شما خواهد آمد. آنچه او به تو گفت باور كن و بر او اعتماد داشته باش، چرا كه سخن او پيام ما و نپذيرفتن آن در حقيقت نپذيرفتن پيام ماست.» در همان لحظه بيدار شدم و تاكنون در انتظار شما لحظه شماري مي كردم.
آن گرانمايه عصرها و نسلها، خطاب به من فرمود: 1- نخست نزد « سيّد ابوالحسن » بشتاب به او بگو كه به همراه تو حركت كند و كشاورز اين زمين را بخواهد و منافع سالهاي گذشته آن را از او باز بستاند. 2- پس از آنها به كمك مردم خيرخواه و علاقمند، بي درنگ طرح مسجد پرشكوهي را در اين زمين بيافكند. 3- از منافع املاكي كه در «رهق» در ناحيه «اردهال» مي باشد و از آنِ ماست، براي تكميل ساختمان اين مسجد استفاده كند. و به او بگو كه ما نصف ملك «رهق» را وقف اين مسجد نموده ايم. بنابراين، همه ساله بهره آن را به ساختمان اين مسجد برساند و در راه شكوه و عظمت آن، مصرف نمايد. 4- به مردم بگو اين مكان مقدّس را گرامي دارند و عارفانه و با اخلاص بدانجا روي آورند و در اين ماكن پر معنويت و شريف اينگونه به نيايش پروردگارشان برخيزند.
و قُل للنّاس : « لِيرغبوا الي هذا الموضع و يعزّروه و يُصلَّوا هنا اربع ركعات ... »
* آداب مسجد جمكران *
آن گرامي، آداب نيايش و عبادت و راز و نياز با خدا در اين مكان مقدّس را بدين صورت بيان فرمود« 1- كساني كه به اينجا مشرّف مي شوند نخست دو ركعت نماز تحيّت مسجد بخوانند و آن بدين صورت است كه: در هر ركعت پس از سوره مباركه حمد، هفت بار سوره اخلاص هفت بار، ذكر ركوع و سجود مقرر شده است. 2- پس از نماز تحيّت مسجد، دو ركعت نماز به نيّت نماز « صاحب الامر » عليه السلام بخوانند كه آن هم بدن گونه مقرر شده است: پس از نيّت و شروع سوره فاتحه تا آيه « ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعينْ » بخوانند و آنگاه اين آيه را يكصد بار با همه وجود و شور و اخلاص تلاوت و زمزمه كنند و بعد سوره را تمام كنند و ذكر ركوع و سجده ها را نيز هفت مرتبه بخوانند و ركعت دوم را نيز همينگونه ادامه دهند. پس از نماز، در برابر خدا سر تعظيم و تواضع فرود آورده و او را بزرگ بدارند و ستايش كنند و تسبيح حضرت فاطمه (س) را بياورند و آنگاه سر به سجده نهند و يكصد بار بر پيامبر و خاندانش كه سلام خدا بر آنها باد درود فرستند. آنگاه فرمود : « حسن! هر كس دو ركعت نماز عارفانه و خالصانه و همراه با همه شرايط در اين مكان شريف به جاي آورد چنان است كه گويي در كعبه، كهنترين معبد توحيد و يكتاپرستي، اين نماز را خوانده است. »
* بعد از يك روز طولاني و پر مشغله بالاخره شب شد! سفره پهن شد، تلويزيون برنامه جالبي داشت! سفره را جمع كردند. چراغها خاموش شد، يك نفر براي مردم لالايي مي خواند. چه كسي؟ " دنياي بي وفا " همه خوابيده بودند و كوچكترها خوابشان برد.
* صبح شد، همه دست و صورتشان را شستند، اما!!!؟؟؟؟؟؟ چه مي بينم؟؟؟؟ آهاي با تو هستم.......... يك نفر را فراموش كردي بيدار كني، يك نفر هنوز خواب است، با تو هستم اي " دنياي بي وفا " !
* " بي خود بيدارش نكن، صدايش نزن، مرده " تو كه هستي؟؟؟؟ اين صداي چه كسي بود؟؟؟؟ چطور مرا نمي شناسي؟ من هستم " دنياي بي وفا "
* ظهر شد، صداي قرآن مي آيد، دارند يكي را غسل مي دهند. كارشان تمام شد حالا با يك پارچه سفيد تمام بدنش را پوشاندند، گذاشتنش توي يك جعبه چوبي، چند نفر دارند گريه مي كنند. فحش هم مي دهند، به چه كسي؟؟؟!!! " دنياي بي وفا "
* عصر شد، جعبه ي چوبي را گرفتند و از در خانه بيرون كشيدند. اين چه وضعيست؟؟؟؟ چرا خيابان را بند آورده ايد؟؟ ماشينها مي خواهند رد شوند رسيدند به گودال، گودال تاريك. جعبه را از دست مردم گرفت و خالي تحويل داد. مردم خيلي ناراحت شدند ولي روي گودال خاك ريختند . . . تو نبايد اين كار را مي كردي، كار خيلي زشتي بود " دنياي بي وفا "
* چيزي به غروب نمانده، توي مسجد چه خبر است؟ چرا همه جمع شده اند آنجا؟ دو تا از مهمانها دارند صحبت مي كنند: يواش تر بخند صاحب عزا مي شنود! هي! آقا! با تو هستم چرا داشتي مي خنديدي؟ به خدا تقصير ما نبود.... پس تقصير چه كسي بود؟؟؟؟ " دنياي بي وفا "
* شب شد، عجب مجلس ختم خسته كننده اي بود. شام هم نداند. شربتشان هم خنك نبود، ميوه ها را هم كه نپرس. راستي تو با همه همين بساط را داري؟ سر من هم مي خواهي همين بلا را بياوري؟؟؟ نه اين چه فكريست كه من ميكنم، تو مرا دوست داري، من با ديگران فرق مي كنم، من هم تو را خيلي دوست دارم " دنياي بي وفا "
* دوباره صبح شد، اما خداي من!!!! چرا هر كاري مي كنم بيدار نمي شوم؟؟؟!!! اينجا چقدر سرد است!!!!! ببينم!!!!!! نكند كه تو ....؟؟؟؟!!!! ديگه با من حرف نزن، من با تو قهرم، اصلا از تو انتظار نداشتم، كاش زودتر تو را شناخته بودم. بي معرفت!!!! واي خداااااااااااااااااااااي من!!!!! چه وحشتاك است؟!!!!!! اين سياهي را ميگويم كه هر چه نزديكتر ميشود سياهتر و بزرگتر مي شود. من مي ترسم، كمـــــــــــــــــــــــــــــــــــك!!!!! مي داني " دنياي بي وفا "
**
( اللهم لا تعطني كتابي بشمالي و لا من وراء ظهري و لا تجعلها مغلوله الي عنقي و اعوذ بك من مقطعات النيران )
با رسيدن به آن جايگاه مقدّس، هنگامي كه به دقت نگريستم در آنجا تختي بسيار زيبا ديدم كه فرشي جالب و تماشايي بر آن گسترده و پشتيهاي زيبايي بر آن نهاده اند. و جواني پر شكوه و پر صلابت كه حدود سي ساله مي نمايد و بسان خورشيد، نورافشاني مي كند، بر آن بساط مجلل تكيه زده و در برابرش سالخورده اي وزين و بزرگوار نشسته و در حالي كه كتابي در دست دارد براي او مي خواند و در همان حال، بيش از شصت نفر با جامه هاي سفيد و سبز، با شكوه و نظم خيره كننده اي برگرد خورشيد وجود او، در آن سرزمين مبارك به نماز و نيايش ايستاده و دست نياز به بارگاه آن بي نياز برده اند. آنان را نشناختم، امّا به گونه اي برايم روشن شد كه آن خورشيد جهان افروز كه در اوج كمال و جمال و در نهايت شكوه و عظمت بر آن تخت تكيه زده است، محبوب جانهاي پاك، امام عصر (ع) است و آن سالخورده وزين و با عظمت كه در برابر او قرار دارد، حضرت «خضر» مي باشد. نمي دانم با چه حال و با چه زباني سپاس خداي را از اعماق وجودم به جاي آوردم و از ژرفاي دل سرودم كه : « خدايا! تو را به اين نعمت گران سپاس!».
* پيام ما را برسان *
سالخورده خوش سيما كه حضرت خضر (ع) بود مرا دعوت به نشستن كرد و پس از اينكه ناباورانه به ديدار كعبه مقصود و قبله موعود مفتخر شدم، سالارم رو به من كرد و مرا به نام و نشان خواند و فرمود :« حسن! آمدي؟» گفتم: « آري سرورم! » پس از لطف و كرامتي بسيار، فرمود :« اينك نزد كشاورز اين زمين ( حسن بن مسلم ) برو و اين پيام را از سوي ما به او برسان. » پرسيدم : « كدام پيام سالارم ؟ » فرمود : « بگو شما اكنون سالهاست كه اين زمين را كشت مي كني و ما آن را از بين مي بريم، شما آن را آباد مي كني و ما آثار غاصبانه را محو مي كنيم. اينك سالي كه در پيش است باز همان تصميم را داري، امّا آگاه باش كه اوّلاً بر اين كار مجاز نيستي و نبايد اقدام كني به علاوه بايد بهره اي را كه تاكنون از اين زمين گرفته اي برگرداني تا در اين مكان شريف مسجدي بر پا گردد، چرا كه اين زمين، پر شرافت و مقدّس است و خداوند آن را از ديگر زمينها امتياز بخشيده و تو آن را به زمينهاي خود افزوده اي و با خيره سري آن را غصب نموده اي. تو به كيفر اين كارت، دو فرزند جوانت را از دست دادي امّا به خود نيامدي، و اگر به خود نيايي و همچنان گستاخي و خيره سري كني، كيفري كه بدان نينديشيده اي بر تو فرود خواهد آمد. » پس از شنيدن سخنان دلنشين و جانبخش آن گرامي گفتم: « سرورم! به ديده منّت براي انجام خدمت با همه وجود آماده ام، امّا بايد همراه اين پيام جانبخش، نشاني باشد؛ كه مردم، پيام بدون نشان و دليل آشكار را از من نمي پذيرند و گفتارم را باور نمي دارند و سخنم را تصديق نمي كنند. »
قُلتُ : « سيّدي! لابُدَّ لي في ذلك من علامتٍ فاَنَّ القوم لا يقبلونَ من لا علامتَ و لا حجّة عليه و لا يُصدّقون قولي . »
فرمود: « درست است! ما نشان صداقت و راستي تو و علامت درستي پيام را در همين جا قرار خواهيم داد. شما برو و پيام ما را برسان، در اين مورد مطمئن باش و با قوّت قلب كارت را انجام بده. »
سلام يه سلام ساده به تو كه هر جا چشماي مشتاقت نامي از قائم آل محمد (ص) حجة ابن الحسن العسگري (ارواحنا فداه) مي بينه قلبت بي تابي ميكنه. من يه گناهكارم، گناهكاري كه با تمام روسياهيش عاشقه، عاشقه آخرين منجي عالم. با تمام زشتيش محو قشنگياي آخرين فرزند فاطمه است. عاشق منتقم آل علي، عاشق بقيه فاطمه، از نرجس و عسگري ميخوام با كنيزي براي آقا سگ در خونه اشون باشم تا شايد قلب بي تاب منم آروم بگيره. ولي از همه شما خوبان يه خواهشي دارم: از همه التماس دعا دارم كه الحق محتاج دعام. اميدوارم كه عاقبت به خير و سبك بال باشيد.